|
|
بيانيه وبلاگ نويسان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ زود بود آمدنش هنوز موج اشتياق بي سابقه مردم پناهش بود و درياي حوادث پيش رويش . در وبلاگ يكي از دوستان كه زير عكس آقاي خاتمي نوشته بود (باراني در كوير) به نظر جالب و درست آمد. عده ای گفتند نخواهد توانست کاری را از پیش ببرد، یا استعفا میدهد و یا مجبور به استعفایش میکنند. اما دیدیم که چنین نشد. آن عده هنوز هم میگویند که هیچ کاری نکرد! نمی دانيم چگونه میتوانند وجدانشان را راضی نگه دارند از اینکه میبینند ایران 84 بسیار متفاوت از ایران 75 شده است. آیا به راحتی و حتی رودررو نقد کردن شخص دوم مملکت بدون هیچ ترس و واهمه ای دستاورد نیست؟ آیا برداشتن موانع فرهنگی گفتمان، هرچند هم که اندک، در جامعه ای که ریشه استبداد هزاران ساله در آن بیداد میکند یک دستاورد نیست؟ آيا فقط تحولي كه در سينماي ايران از سال 1378 افتاد كافي براي ثبات اين امر نمي باشد. چه زماني در فيلم ها اين قدر انتقاد از نظام و سيستم مي شد؟ آیا بالا کشیدن حیثیت ملیمان در چشم جهانیان یک دستاورد نیست؟ خاتمی همان کسی است که وقتی در سازمان ملل سخنرانی کرد با افتخار به دوستان خارجیمان گفتیم که این اندیشمند رییس جمهور ماست. "من از ایران سرفراز آمده ام …" و سرفرازمان کرد. تا آن زمان غربیان میگفتند که ایرانیان یا دیوانه وار فریاد میکشند ویا دهه ها سکوت عقده وار میکنند. خاتمی بود که این بینش غربی را دچار تزلزل کرد و ما هم مثل آنان راه های مسالمت آمیز تغییر را پذیرفته ایم. با ایده گفتگوی تمدنهایش خط بطلانی کشید بر ایده برخورد تمدنهای سامويل هانتينگتون امريكايي و ديديم دنيا چگونه به استقبال اين پيشنهاد سر فرود آورد. شعارش همان شعوری بود که امیر کبیر را به میدان سیاست کشاند: قانون مداری. این باور که احترام به قانون ابتدای حرکت یک جامعه به سمت توسعه همه جانبه است عمیقترین باوری است که میتواند ما را از بحران به درآرد و این را مدیون خاتمی هستیم. نميخواهيم بگوييم با تمام وجود حامي آقاي خاتمي هستيم اما معتقديم در اين هنگامه كه سياست مداران ما از محافظه كار تا اصلاح طلب هيچ يك به اندازه سيد محمد خاتمي نتوانستند به اصول دموكراسي پايبند باشند او پايبندي خود را در عمل نشان داد و جزو معدود سياستمداراني است كه به هنگام رفتنش كسي از فساد سياسي و افتصادي او سخني به ميان نمي آورد. اگراينها دستاوردهاي بزرگي نيستند پس چه هستند؟! ما در طي اين سالها هزينههاي گزافي را براي آزادي پرداخت كردهايم و اكنون منصفانه نيست دستاوردهايي را كه به قيمت دهها زنداني، توقيفهاي مكرر روزنامهها و دانشجويان آسيب ديده از جنگ قدرت بدست آوردهايم به آساني لا پوشاني كنيم. اينك فرصتي پيش آمده است تا با نگاهي به گذشته ادامه راه را براي آينده خود ترسيم كنيم. ما وبلاگ نويسان بپاس تلاشهاي جناب آقاي سيد محمد خاتمي در تلاش براي شنيدن صداي مخالف، ايجاد حداقلهاي آزادي در جامعه، احياي لزوم پاسخگويي قدرت در برابر اراده شهروندان، تشكيل صندوق ذخيره ارزي براي امروز و فرداي ايرانيان و گسترش صنعت IT در اقدامي نمادين و ماندگار سه شنبه 11 مرداد ماه و در آخرين روز كاري دولت آقاي سيد محمد خاتمي (( تيتر مشتركي )) را بپاس تلاشهاي ايشان در وبلاگهاي خود به ثبت خواهيم رساند هرچند نقد منصفانه را حق خود ميدانيم و بر اين كار درنگ نخواهيم كرد.... تاريخ نهم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار | وبلاگ نویس | 9:42 PM | | سيد خندان خداحافظ- وبلاگ همشهری کاوه دفعه ي دوم که بهت راي دادم خيلي از دوستانم مي زدند توي سرم، بهم مي گفتند که خائنم، مي گفتند که براي چي راي دادم؟ مي گفتند که آدمهاي باشعور هيچ کدام راي نداده اند و ملاکشان ميزاي راي دهي در دانشگاه و آدمهاي هم فکر و عقيده خودشان بود. مي گفتند تو چاخان مي گويي، مي گفتند تو طبل تو خالي هستي، مي گفتند تو فقط افه و اطواري، مي گفتند تو «ممد چاخاني»، پيش خودم گفتم که ترجيح مي دهم که بي شعور باشم، انگ خيانت بهم بزنند، دوست نداشتم روشنفکر باشم، دوست داشتم که آزاد عمل کنم، اين را از تو ياد گرفته بودم، گفتم پاي کارم مي ايستم و فحش مي خورم، اما گاهس سست شدم، دوست داشتم بيشتر عين اکثر مردم باشم تا دانشجوي روشنفکر، اما سخت بود.حالا چهار سال ديگر هم گذشت، خيلي ها و از جمله خودم خيلي وقتها بهت مي گفتيم «ممد چاخان»، افتخار مي کردم که هر جايي مي توانستم تو را به اين اسم صدا کنم، توي اتوبوس، توي پارک، پيش فاميل و غريبه، توي تريبون آزاد دانشگاه، توي وبلاگ، توي ساختمان صدا و سيما و حتي جلوي خودت راحت مي توانستم بهت بگويم «ممد چاخان»، کسي نبود که بزند توي دهنم و بهم بگويد: «خفه شو»، کسي نبود که از تو يک بت بسازد، هيچکس اسمت را هم ارز اسم خدا و حتي بالاتر از آن مقدس نکرد، تو يکي بودي مثل خودمان، نه برايت کسي سه تا صلوات مي فرستاد نه وقتي راه مي رفتي مردم براي تبرک روي شانه ات دست مي کشيدند، وقتي درباره ات بد مي گفتم کسي نبود که بهم انگ «توهين به نظام» بزند، توي اين سالها هيچ کس نگفت: «دشمن خاتمي دشمن رهبر است، دشمن رهبري دشمن پيغمبر است» تو زميني بودي و مثل همه ي زميني ها هم خوبي داشتي هم بدي، صداقتت نگذاشت که عيب هايت را لاپوشاني کني، به خاطر همين زميني بودنت دوستت دارم.10 سال پيش تازه دوره گل گلي نوجوانيم بود، مي ديدم که اگر دختري ابرويش را برمي داشت کمترين چيزي که پشت سرش مي گفتند کلمه «هرزه» بود، اگر پسري شلوار لي مي پوشيد معاند و کافر قلمداد مي شد، موي بلند پسرها مساوي بود با اوصاف بدي که گفتش در شان اين نامه نيست، هر کسي ريش مي گذاشت بهشتي حساب مي شد و تيغ براي منافقين بود، جرات نمي کرديم که توي مدرسه بگوييم ما توي خانه نوار داريوش يا هايده گوش مي دهيم، موسيقي پاپ نمي دانستيم چيست، هر کسي مي خواست درباره ي کاست جديد بين بچه هاي مدرسه حرف بزند فقط مي توانست از نوحه ها و مداحان تازه حرف بزند، هيچوقت يادم نمي رود که سال 75 مدير مدرسه من را به خاطر مدل موهايم توي يک روز سه بار فرستاد به سلماني و چون پول نداشتم براي دفعه سوم مجبور شدم سرم را نسيه اصلاح کنم، يادم نمي رود که به خاطر اينکه از من توي دبيرستان نوار گوگوش گرفته بودند از مدرسه اخراجم کردند، باور کرده بودم که صد در صد جهنمي هستم، دين براي يک سري افراد خاص بود، سياست را مردم عادي نمي فهميدند، درست و حسابي معلوم نبود که توي مملکت دارد چي مي گذرد، ... فکر مي کني اين ها را يادم مي رود؟ چند روز پيش يکي از بچه هاي جديد مدرسه مان را ديدم و از حال امروز مدرسه پرسيدم، باورم نمي شد که حرفهاي پسر در مورد مدرسه ي ما باشد، ديدم موهايش هم ژل زده است و شلوار لي هم پوشيده و مي گويد 5شنبه هاي براي بچه ها فيلم پخش مي کنند. فقط اين را مي دانم که اين ها توي همين چند سال اتفاق افتاده، پس براي چي بايد به حرف دوستان روشنفکرم در دانشگاه گوش مي کردم «ممد چاخان»؟ مگر مي توانم اين چيزها را نديده بگيرم، براي چي نبايد دوستت داشته باشم؟يکي از دوستان مي گفت که توي اين چند سال حداقل اتفاقي که افتاد اين بود که تکنيک وارد کارهاي هنري جوانهاي ما شد، مي گفت ما اين هشت ساله خيلي پيشرفت کرديم، به نظر من اين اسمش «پيشرفت» نيست، بلکه چيزي به مراتب بالاتر از پيشرفت است، يک انقلاب است، من نمي دانم آن آقايان روشنفکر کورند که اين ها نمي بينند؟ يا اينکه اطلاع ندارند و از روي شکم حرف مي زنند؟ فقط کافي است که جشنواره فيلم کوتاه تهران را در سال 75 و 82 با هم مقايسه کنيد، واقعا اين مقايسه جرات مي خواهد، انگار فيلمهاي يکي اش براي دوقوزآباد سفلا است آن يکي براي ناف هاليوود. «ممد چاخان» من اين ها را مديون تو مي دانم، هر چند که 1001 چيز ديگر هم اين وسط دخيل باشند ولي اين آزادي عمل فقط در فضايي که تو درست کردي مي توانست اتفاق بيفتد، به خدا ما قدر نشناس نيستيم.هر وقت اسمت را جايي مي بردم واقعا افتخار مي کردم که تو رييس جمهور مملکت من هستي، وقتي آدم نفهمي مثل بوش يا حتي بلر يا پوتين را مي ديدم افتخار مي کردم که رييس جمهور من هستي، مي دانستم که سر هيچ ميز مذاکره اي کم نمي آوري، حرفهاي صدمن يک غاز کم مي زني، بهت اطمينان داشتم، مي دانستم که اگر به کشوري بروي مي تواني با هر کسي کل کل کني، بهت اطمينان داشتم، حتما مفهوم «اطمينان» را بهتر از امثال من مي داني. حالا که تو مي خواهي بروي اميدي ندارم که ديگر اين اطمينان را بدست بياورم، ظاهرا قديمي ها راست گفته اند که سال نکو از بهارش پيداست.«ممد چاخان» مي دان که تو اين نامه را نمي خواني و ممکن که تا آخر عمرت هم آن را نبيني، پس هيچ لزومي ندارد دروغ بنويسم و چاپلوسي کنم، ولي به نظرم تو براي اين مملکت زياد بودي، شايد هم آمدنت زود بود و رفتنت زودتر، آنهايي که بايد قدرت بدانند ندانستند، درست است که تو در ظاهر براي شکم مردم کار نکردي ولي کاري که تو توي فرهنگ انجام دادي واقعا نمونه است، نامت در تاريخ ايران خواهد ماند، بدون اينکه کسي بخواهد به زور بچپاندت و برايت القاب الکي بگذارند. تو آگاه بودي که اساسي ترين مشکل مردم ما مشکل فرهنگي است، نه شکم و نان. به خودت افتخار کن و بدان هميشه کساني هستند که قدر کارهاي تو را بدانند.شنيدم مجوز يک دوماهنامه از وزارت ارشاد گرفته اي، از اين کارت خوشم آمد، فهميدم که تصوري که ازت داشتم با واقعيت فرق چنداني ندارد، آرزويم اين است که بتوانم در نشريه ات کار کنم.حرفهايم زياد است و دلم پر، اما به آينده اميداوارم، اميدم به اين است که هر چند وقت يکبار کساني مثل تو بيايند و اين مملکت را به جهت درستي هدايت کنند. «ممد چاخان» دوستت دارم، حرفهايت برايت اهميت داشت، آن ها را مي فهميدم و حس مي کردم توي اين مملکت رييس جمهوري داريم که هم حرف من است، تو را در کنار خودم مي ديدم، خيلي دور ولي خيلي نزديک. خنده هايت و لباسهاي شادت برايم تازگي داشت، عباي سفيد و ريش دورنگ و عينک مد روزت را دوست داشتم.هميشه يادم هست که رييس جمهوري اين مملکت را هشت سال مردي خندان به نام «محمد خاتمي» بر عهده داشت، مردي که به راحتي مي توانستم «ممد چاخان» خطابش کنم، بدون اينکه ذره اي بترسم.فراموشت نمي کنم. | وبلاگ نویس | 9:33 PM | | بارانی در کوير... - وبلاگ زباله دان ذهن کمتر از يک هفته به پايان دولت خاتمي مانده است. به خاطر دارم هشت سال پيش را که با چه اکراهي به خاتمي راي دادم و اکنون با چه حسرتي رفتنش را مينگرم.حرف و حديث پشت سر خاتمي زياد است. بسياري او را همچون مصدق در تاريخ ايران جاودانه ميدانند و برخي آنقدر کوچکش ميکنند که گويا همين فردا در زباله دان تاريخ گم خواهد شد!ولي تاريخ ثابت نموده که با حرف اين و آن رقم نميخورد و آنچه که صحت و سقم مدعاها را اثبات خواهد کرد، خود تاريخ است و لاغير! هرکس هرچه ميگويد از ظن خود است و شايستهي احترام!من نيز آنچه ميخواهم بگويم، صرفآ عقايد نه لزومآ درست يک ايرانيست که قلبش براي اعتلاي اين مرز و بوم ميتپد.از دوستاني که عادت نمودهاند نظر خود را سنجهي افکار ديگران قرار داده و نظر مخالف را مورد تاخت و تاز قرار دهند، تقاضاي عاجزانه دارم، اگر اين نوشته براي وجود شريفشان مايهي صداع است، نخوانندش! به همين سادگي!و اما خاتمي! چه بخواهيم، چه نخواهيم، خاتمي نقطهي عطفي در تاريخ معاصر ايران بود. تا جايي که بسياري (همچون رئيسجمهور برزيل) حتي نام ايران را با نام خاتمي ميشناسند.هرکه بخواهد اين مهم را انکار کند، پس صحبتي با وي نيست که شمشير عناد برکشيده و در هنگام ظهر، آفتاب را انکار ميکند.برخي عقيده دارند که خاتمي را تبليغات و نيز راي مردم بزرگ کرد! سندي به ارزشمندي تجربه، به ما ميگويد که شايد بتوان کوتولهاي را بزرگ کرد، ليک بزرگ نگاهداشتن آن غيرممکن است. خاتمي هشت سال بزرگ ماند و بزرگتر هم شد. و اين چيزي نبود که حتي از همراهانش منبعث شود که ديديم جايگاه حزب مشارکت را در انتخابات اخير.مسلمآ بيست و اندي ميليون راي دهنده، خواستها و آمال يکساني ندارند. در ميانشان از تندروترين براندازان هست تا وفادارترين ها به حکومت! مهم اينست که از مواضع اصوليات تکان نخوري و برآيند اعمالت مطلوب باشد. و خاتمي به گواهي همانها که امروز در رفتنش اشک ميريزند و کم نيستند، چنين کرد! باور کنيد، افرادي را ميشناسم که حتي به لباس روحانيت حساسيت منفي داشته ولي خاتمي را عاشقانه دوست دارند!مسلم است که نميتوان همهي بيست ميليون و فراتر از آن را راضي و خرسند نگاه داشت. البته زماني که ميگويم ملت ايران، حساب آنهايي را که در پوست گوسفند از مملکت فرار کرده و پيمان اخوت با شقيترين موجودات (صدام حسين) بستهاند و يا هتاکاني را که نام روشنفکر و طناز بر خود گذاشتهاند، ولي هجاگويي و رکيک بار کردن تنها سلاح آنهاست و به اعتراف خودشان، کنار گود نشسته و ميگويند لنگش کن!، از ملت ايران جدا ميکنم. چرا که بقاي اينها وابسته به فناي نظام است و هر حرکت منطقي از جانب نظام، ناقوسهاي مرگ اينان را مرتعش ميسازد. پس از اينان انتظاري جز تخطئه و تخريب نميرود، که جنبشهاي بيمار محتضر از سر اراده نيست!خاتمي پاک آمد، پاک ماند و پاک ميرود. خاتمي را مرد فکر دانستند و مرد سياست نه! درست است که وجود شريف خاتمي بسي فراتر از عرصهي ناپاک سياست بود، ولي همين وجود شريف نيز به سهم خود توانست فضاي سياست را عطرآگين نمايد.خاتمي را مرد حرف دانستند و مصدق را مرد عمل و قياس اين دو را قياس معالفارق!دوستان نزديکم از ميزان ارادت من نسبت به مصدق مطلعند. تا جايي که در شخصيترين وسايلم نيز، نشانههايي از مصدق يافت ميشود. چرا که مرد بزرگي بود و انديشيدن به انسانهاي بزرگ، حتي اگر بزرگت نکند، مانع از اين ميشود که به ورطهي حقارت بيفتي.با اين حال اعتقاد دارم، خاتمي ويژگيهايي داشت که حتي در مصدق نيز يافت نميشد. اعتدال و حرکت در چارچوب قانون، و عدم تزلزل در مقابل سهمگينترين طوفانهايي که هر درخت ريشهداري را ممکن بود از جاي برکند، ويژگي شگفت انگيز خاتمي بود و هست. باور کنيد تندروي آسان است چرا که کليد تندروي خشم است و عصبيت.و به همان اندازه،اعتدال مشکل است و به راه رفتن بر لبهي تيغ ميماند. گنجي را بنگريد! شجاعتش ستودنيست ولي در ظن نه چندان صحيح من، اعتدال خاتمي ماندنيتر از ابرام خشمآلود گنجيست. برخي سياستمداران فراري، سرنوشت خاتمي را همانند سرنوشت خود ميدانستند که در لباس نسوان از مملکت بگريزد! ولي خاتمي نشان داد که نه گورباچف است، نه بنيصدر، و نه هيچ کس ديگر، خاتمي، خودش بود و خودش ماند. خاتمي تکرار هيچ کس نبود و گمان نکنم تکرار پذير هم باشد.همانهايي که امروز استعفاي معين را چماق کرده و بر سرش ميکوبند، همانهايي هستند که ديروز عدم استعفاي خاتمي را مذموم دانسته و شجاعت معين را برايش مثال ميزدند! همان قومي که با مصدق بدتر از آني کردند که امروز با خاتمي ميکنند. قومي که به قول مولانا، جمله شيرانند، شيران علم؛ حملهشان از باد باشد دم به دم!خاتمي فرهمند بود، هماني که سياسيون کاريزمايش مينامند. و جالب است که خود نهايت تلاشش را ميکرد که وجه کاريزماتيکش را به کار نگيرد و اين بسي ستودنيست. وي به فراست دريافته بود که بناي سياست نبايد متکي به کاريزما باشد و با رفتن اين و آمدن آن، بالکل چهره عوض کند. و چنين کرد! نه تنها دولت، بلکه قوهي قضائيه، صدا و سيما و هزاران نهاد ديگر، که زماني در گرداگرد پيلهاي تنيده شده از تقدس، خود را مبري از پاسخگويي ميدانستند، اکنون حرفهاي ديگري ميزنند. شگفتا! بذري که خاتمي افکنده بود، گويا در حال جوانه زدن است...گوش فراده، صداي رويش جوانه را نميشنوي؟...ايران نگاه کناين جنگل است که ناباورانه ميرويدبعد از حريق هاي پياپيايران نگاه کنجنگل هنوز پر ز تپش ايستاده استبا گيسواني درهم و رنگينبا دست هاي از جوانه و از گلايران نگاه کن نگاه کن نگاهايران نگاه کندامان خاک جنگلآنک هزار دانه شکفتهاينک هزار مشت فشردهمن عاشقانه رويش اين نسل تازه رادر واژه واژه شعر و ترانه ام تصوير ميکنممن مرگ را به ترسترس را به خشمخشم را به عشق سپردمعشق را کنون با خود ميان درياي جنگل بردممن در کنار يارانفرياد با هزارانايران نگاه کن...ايران نگاه کن...ايران نگاه کن(شعر:منوچهر نامور آزاد) | وبلاگ نویس | 4:36 AM | | يادداشت های يک روح ديجيتال- روح بلاگر جناب آقای خاتمی؛ ریاست محترم جمهوری اسلامی با سلام ؛ این بار دومی است که برای تان نامه می نویسم و امیدوارم هم چون نامه اول ؛ با لطف شما وپاسخ مهر آمیزتان مواجه شوم. از آن تاریخ؛ مهر سال 78 ؛ حدود 6 سال گذشته و در این مدت اتفاق های زیادی رخ داده است. شما این جانب را ایثارگر دریا دلی دانستید که ایمان و اراده ام پشتوانه انقلاب و آئین و ایران است و به وجودم افتخار کردید و من نیز به این دلخوش بودم که در زمانه ای که برخی پوست پلنگ پوشیده بودند و دندان ببر نشان می دادند؛ " لبخند" شما؛ امید به فردای بهتر را در دلم زنده نگه می دارد. صد افسوس نمی دانستم که به جای منزوی شدن آنان که شبانه روز بر طبل تخاصم می کوبند و در شیپور تفرقه می دمند؛ یاران و هم فکران شما هستند که در نهان و آشکار قربانی می شوند. این جانب یکی از آن قربانیان هستم که بی آن که مرتکب جرمی شده باشم؛ هزینه بسیار بالایی پرداخت کردم. تاسف بارتر آن که پناهی نیافتم تا شرح دهم چه ظلم سنگینی در حقم شد. چون قصد نوشتن نامه شخصی به شما را ندارم و مصلحت هم نیست که آن ماجرا را در اینترنت علنی کنم؛ اگر توفیق دیداری حاصل شد؛ برای تان خواهم گفت... این نامه؛ نامه خداحافظی با شما در مسند ریاست جمهوری است و امیدوارم آغازی باشد برای روابطی فراتر از هم فکری . هشت سال ریاست جمهوری شما چون منی که در دوم و هجدهم خرداد به شما رای دادم را به قضاوت درباره تان وادار می کند و باید با در نظر گرفتن شرایطی که در آن واقع شدید و با توجه به مجموعه خصوصیات روحی تان ؛ در مورد کارنامه تان نظر دهم. هم چنین در این ارزیابی باید مشخص کنم از کدام زاویه عملکردتان را بررسی می کنم. من در هر دو انتخابات به شما "رای خاص" دادم. یعنی دقیقا خاتمی با شعار آزادی های سیاسی؛ اجتماعی ؛ فرهنگی را انتخاب کردم و البته با مشی اقتصادی تان در ابتدا آشنا نبودم . با این رویکرد؛ بسیاری از توقعاتم به خصوص در حوزه سیاست پاسخ نگرفت و برای همین نمره بالایی به شما نمی توانم بدهم. در عین حال با توجه به تجربه هایی که در طی این سال ها کسب کردم به نظرم مجموع رفتارتان حتی در حوزه سیاست ؛ چندان که در نگاه اول به نظر می رسد؛ نا مقبول نیست. توضیح آن که امروز پس از انتخابات سوم تیر برای من واضح است که اکثریت رای دهندگان به آقای احمدی نژاد؛ به اندیشه های "خاص" ایشان رای نداده اند و کفه رای ایشان را آرایی سنگین کرده که تنها تغییر وضع موجود را آن هم به طور مشخص در حوزه اقتصاد و معیشت می طلبند. هر چند که حتما اقلیتی آشنا با افکار خاص ایشان بوده اند که به ایشان رای خاص داده اند. مشابه همین قضیه در دوم خرداد روی داد و ما به عنوان کسانی که به شما رای خاص دادیم؛ در اکثریت نبودیم.( امیدوارم هم چنان که شما به درستی متوجه این مطلب شدید ؛ آقای احمدی نژاد هم در فهم معنای رای مردم به خطا نرود ) علیرغم این موضوع من فکر می کنم در برخی موارد برگزیدن راهی بهتر امکان پذیر بود. بارها ذهنم از فهم معنای رفتارتان قاصرماند و برای آن دلیلی نیافت. نگارنده این سطور اینک وبلاگ نویس است و باور دارد حضور شما در راس یک سازمان رادیو تلویزیونی ؛ اوج موفقیت تان را رقم می زند. اما تا رسیدن به آن روز به شما پیشنهاد می کند از فرصت موجود استفاده کنید و با راه اندازی یک وبلاگ؛ ارتباطی قوی را با میلیونها مخاطب بالقوه ؛ پایه گذاری کنید. به حضور پذیرفتن فعالان وبلاگ نویس و وبلاگ نویسی شما هم چنین گامی در جهت عادی سازی پدیده وبلاگ نویسی است تا بیش از این؛ وبلاگ نویسی را جرم و وبلاگ نویسان را مجرم نشمارند. با آرزوی توفیق برای حضرت عالی و به امید فردایی خوب. | وبلاگ نویس | 6:22 AM | | این حرف های نگفته......مانا مهر . به نام آفرینشگر مهر لحظه هایی اندک مانده تا مرد گفتمان از کرسی ریاست جمهوری برخیزد.انسانی که ۸ سال تلاش نمود از مفاهیمی سخن بگوید و دفاع کند که در جامعه ما نایاب بود.سعی خود را بر این گمارد تا نهادینه شود در متن جامعه فرهنگ صبر و تحمل مخالف.مرزبندی های خاص ارتباطی حاکمان با مردم را فرو ریخت گرچه در بازسازی اش نتوانست به شیوه ای مناسب عمل نماید.ادبیاتی دیگر را در عرصه سخن خصوصا در جهان سیاست بدعت نهاد و چهره دیگری از ایران و ایرانی را منعکس نمود.کوشش نمود تا مردم ملاطفت و مهر را نیز در سیمای سیاستمدار به تماشا بنشینند.انتقاداتی نیز به ایشان وارد است چونان که هر انسان خاکی از اشتباه مصون نبوده نیست و نخواهد بود ایشان نیز از این قائده مستثنی نیست.در تجزیه و تحلیل ها هم نقاط قوت را بر شمرد هم ضعف را.یکدست شدن حاکمیت و تغییر فضا فرصتی خواهد بود تا نقاط روشن و تاریک دوران ۸ ساله سید محمد خاتمی را منصفانه به تیغ نقد بکشیم.اما دراین روزهای باقی مانده که هنوز مسیحای حضور او را شاهدیم بگذاریم نهاد جانمان محفل گفتگویی شود با مرد گفتمان.اگر خواهان آنیم که سپاسش گوییم به پاس خلق فضایی نوین و ظهور اندیشه هایی تحول گرایانه یا اگر می خواهیم دوستانه از انتظاراتمان و آنچه در ذهن می پروراندیم و برآورده نشد با او سخن بگوییم و یا اگر مایلیم به تقریر دردلی ساده با او بنشینیم باید غنیمت بدانیم حضور این لحظه ها را.این محیط شاید مهلت مناسبی باشد برای اینکه آینه ای شویم برای تجلی حرف های نگفته.دل نوشت هایی باشد با مردی که حداقل شخصیت انسانی اش را می ستاییم.در این ۸ ساله که با شیوه های گوناگون او را نواختند شاید این محفل بکری باشد برای بازگو نمودن کلامی دوستانه که در بدرقه ای بارانی او را مهمان کنیم.روزهای آینده روزهای عریان شدن حقایق دیگری است.این گرد آمدن برای پاسداشت از فردی که پرچم دار اولین اصلاحات است انگیزه ای خواهد شد برای همدلی های فزونتر.چشم هایمان را بر روی هم نهیم.بار دیگر مرور کنیم فرآیندهای شکل گرفته در این ۸ سال را. مفاهیم و دغدغه های پنهان آرزوهای تحقق نیافته و پدیده سید محمد خاتمی و مسلک او را.آن وقت بگذاریم آنچه را که از جانمان جوشیده صادقانه بر مقدس قلم جاری شود و برقصد بر سپید کاغذ.احساس های خفته مان را در یابیم و عرصه ظهورشان را بستری مناسب شویم بگذاریم فرصتی خلق شود برای بیان حرف های نگفته. | وبلاگ نویس | 6:12 AM | | زهره ناظمی از وبلاگ یاغی خداحافظ خاتمی عزیز من ................................ تنها تورا ستایم ان سان ستایمت که بدانند مردمان محبوب خوب چهره من هم ستودنی است… همراه خوب لحظه لحظه های نوجوانی ام سلام چقدرزود گذشت.مثل نسیمی که در هوای شرجی روزهای داغ روی صورت ادم می وزد یا مثل حس شیرینی که بعد دیدن لبخند یک کودک به ادم دست می دهد … چقدرزودگذشت.این هشت سال را می گویم .هشت سالی که از یازده سالگی ناتمام تا نوزده سالگی تمام من امتداد داشت.هشت سالی که اینقدرخنده دید وگریه دید که شدیک خاطره گوشه صندوقچه دل.شدیک قاب روی طاقچه زندگی.هشت سالی که بایک لبخند شروع شد….راستی گفتم لبخند.همین چندروز پیش بود که دوباره لبخند شمارادیدم.توی صداوسیما.توی دفتر روزنامه ایران.توی دل خودم.دلی که یک روزی بالبخندشما عاشق شد.عاشق تمام چیزهای خوبی که میشد داشت ولی هیچ وقت نداشتشان.عاشق ازادی عاشق حق یا عاشق همان لبخند…راستی چقدرشما قشنگ می خندید اقای خاتمی.این را می دانستید؟ می دانیداقای خاتمی .توی این هشت سال هروقت از ازادی حرف زدیم یک عده پوزخند زدند که : دختر است و جوان و… خب معلوم است که ازادی می خواهد! اما من ازادی نمی خواستم چون دختر بودم یا جوان بودم یا هر چیز دیگری…شماکه غریبه نیستید …من درتمام عمرم نه شلوار برمودا پوشیده ام نه مانتو تنگ ونه روسری چندسانتی ..درهیچ پارتی هم شرکت نکرده ام. درتمام این هشت سال یک بارهم باارایش بیرون نرفته ام… اما من ازادی رادوست دارم.چون مرا یک ادم فرض می کند که حق انتخاب دارد.مرا فردی باشعور به حساب می اورد که خودش حق دارد دین ، مرام، پوشش ،شغل وهزار چیز دیگررا انتخاب کند.من ازادی را می خواستم و می خواهم چون به من اجازه می دهدکه خودم بهترین را برای خویشتن انتخاب کنم. من حقی رامی خواستم که کسی "حق" نداشته باشد از صبح تا شب سراپای مرا ورانداز کند فقط برای اینکه بگوید خانوم موهاتو بذارتو!! من می خواستم خودم باشم. شما، بله، شخص شما این اجازه رابه من دادید.شمابه من یاد دادید که هرکسی ولو اینکه ملیت ،مذهب ،نژاد و خواسته هایش بامن فرق دارد حق دارد که خودش باشد و این "خود"بودن را ابراز کند... شمابه من جرات دادی که حرف بزنم،فریاد بزنم و به چالش بکشانم عملکرد کسانی را که پیش ازتو اهورایی بودند و در زمره قدیسین!این مردان "باخدای"تشنه قدرت!... تو به من جرات دادی که رئیس جمهورکشورم راتو خطاب کنم واز عاقبت کارم نترسم.اسم وامضایم را پایین تمام حرفهایم بگذارم بدون اینکه از شب تا صبح خوابم نبرد... اماحالا من می ترسم.ان قدرمی ترسم که نامم را از روی وبلاگم برداشته ام بدون اینکه انجا به کسی توهین کرده باشم یا علیه کسی اقدام... می ترسم اقای خاتمی . می ترسم.چون می دانم که دیگر کسی نیست که برای دخترکی 14ساله دست تکان دهد ودختر ان قدر ذوق کند که توی دلش هزارتااینه بگذارد تاانعکاس ان لحظه را هزار باره مرورکند تازایادش نرود که ان مرد برای "من" دست تکان داد... من امروز ازشما هیچ چیزی نمی خواهم .مثل نامه دو سال پیشم دیگر از شما نمیخواهم که برایم حرف بزنی، رازهایی را هیچ وقت نگفتی برملا کنی و علیه ظلمی که حنجره میهنم را می خراشد بخروشی .... نه اقای خاتمی من اینهارااز شما نمی خواهم .فقط می خواهم من ،ما ونسل مارا ببخشی وازمابگذری، اگر نسل خوبی نبودیم .اگرهر روز وهر ثانیه هزار بار دل تو را شکستیم.اگر ان قدر بچه های ناسپاسی بودیم که حتی وقتی مهمانمان بودی با شعار "چقدر حرف چقدر حرف"به استقبالت امدیم و با "استعفا استعفا" بدرقه ات کردیم.... ببخش که یادمان رفت نباید به بالاترین مقام اجرایی کشور بی حرمتی کرد.نباید پشت به او کرد و سخنانش را هو کرد....نباید لبخندش را با نیشخند پاسخ داد... اقای خاتمی من می ترسم.می ترسم که دل تورا ان قدر شکسته باشیم که موقع رفتنت اشکهایمان را نببینی و ندانی چقدر دوستت داشتیم و داریم.می ترسم وقتی که می روی برایمان دعا نکنی... می بینی اقای خاتمی که بچه های کوچک دیروز تو چقدربزرگ شده اند؟!راستی گفتم بچه.بچه های شما خوب هستند اقای رئیس جمهور؟ حتما این روزهاخیلی خوشحالند .حتما هرشب که شمارا می بینند می گویند چقدرپیر شدی بابا...تمام ریشهایت یک دست سپید شده ...مثل برف....مثل قلب خوب خودت... باور می کنی که یک روزی مطمئن بودم که بچه های شما به ما حسودی می کنند که چرا بابای ما اینهمه بچه های دیگرش را دوست دارد؟!چرا وقتی یکی از بچه های دیگرش را میبیند یک ستاره توی چشمهایش برق می زند؟!چرابابای ما بابای خوب همه بچه های ایران است؟!حتما حالا می گویی امان از دست این بچه های بزرگ من! اقای خاتمی این روزها که تصویرت را می بینم چه توی قاب تلویزیون چه بین عکسهای روزنامه ها چه توی کیف دستی خودم دلم می خواهد که این ثانیه ها راببلعم و نفسم را نگه دارم .این قدر این نفس ها را نگه دارم که عطر حضورتو بین تمام سلولهایم و توی تمام رگهایم بپیچد و من هم مثل تو معطر شوم و پاک...تا دیگر نترسم... دوستت دارم مرد همیشه استوار خاطرات من دختر کوچک شما:زهره ناظمی _ از ساوه | وبلاگ نویس | 8:14 PM | | خداحافظ خاتمی ...امید- وبلاگ من دیوانه همیشه خداحافظی سخت است .... امدنش را به خاطر دارم تا اخرین لحظات شکست خورده ای بیش نبود در اخرین لحظات بازی را برد ...... کسی فکرش را هم نمی کرد ... اری شکست خورده ای به ظاهر که پایه گذار پیروزی های بزرگتری شد خاتمی مردی که همیشه خندید ... اما گاهی خنده اش ناگفته ها را فریاد می زد ... خنده ای که از هر گریه ای بدتر بود ... اما گریه اش را هم به خاطر دارم .... زمانی که گفت من امده ام با همان عهد دیرین و ...... گریه کرد... مردی که مظلوم بود مردی که طرفدارانش طرح عبور از او را برنامه ریزی کردند مردی که ازادی را به مردم تزریق کرد زمانی که دانشجویی به او توهین کرد گفت این خود ازادی است که به رییس جمهور ایران به این راحتی توهین می کنید حالا او می رود .... ای کاش جانشینی مانند خود داشت... افسوس ... صد افسوس ... اما هر چه باشد مانند خاتمی دیگر نخواهد امد ... این را مطمئنم.... رسم است هر که می رود او را بدرقه می کنند ... ما هم تورا بدرقه میکنیم با دستانی در هم فرو برده که ارزوی سلامتی را برای تو دارد... دستانی که با چشمانی نگران رفتنت را نگاه میکنند چشمانی که گاها گریه خواهند کرد.... خداحافظ... خداحافظ خاتمی.... خدا حافظ | وبلاگ نویس | 8:27 AM | | فراخوان وبلاگ نویسی با عنوان خداحافظ خاتمی -امیر حسین- وبلاگ وبگشت این روزها خاتمی می رود.مظلوم میرود با لبخندی که هیچ وقت از لبانش پر نگشود می رود سید همیشه خندان این روزها آخرین روزهای خود را به عنوان رئیس جمهور ایران سپری می کند و رسما از چند روز پیش وداع با ارکان و سازمانها را آغاز کرده است از حق هم نگذریم در این هشت سال کشورمان بسیار تغییر کرده است چه از لحاظ فرهنگ و چه از لحاظ سیاسی هرچند انتقادات بسیاری بر خاتمی وارد است اما نمی توان دست آورد های ایشان را انکار کرد . نمی توان انکار کرد آین آزادی بیانی را که ما در این چند سال به دست آوردیم ، درست است که تا نقطه آرمانی آزادی بیان بسیار فاصله داریم اما فراموش نکنیم روزگاری در کشور ما انسان ها را به خاطر ابراز عقایدشان به دار می آویختند و امروزه ما هرچند با ترس و لرز ، اما عقایدمان را به زبان می آوریم . آری امروز دیگر خاتمی رخت سفر بسته است و از قدرت کناره می گیرد. روزگاری خاتمی را بر روی دست و با شادمانی انتخاب کردیم آوردیم روز دیگر بر او پشت کردیم و نظریه گذر از خاتمی را به رشته تحریر در آوردیم اندکی دیگر با شدید ترین الفاظ خطابش کردیم و از هرگونه توهین به ایشان فروگذار نبودیم . اما سید همیشه خندان صبور کرد خشم فرونشاند و هیچ نگفت و تنها مارا بالبخندی تلخ بدرود گفت. سيد مي رود، با قلبي پر از درد، با روحي خسته و جسمي تکيده؛ اما چشمان او گويي نمي خواهد خستگي هشت سال اصلاحات را، با همه موانعش، به آيندگان هديه کند. او تنها کسي است که مي تواند با اطمينان بگويد: "به شما دروغ نگفتم. آنچه توانستم، انجام دادم. آنچه مي بايد انجام مي دادم و نگذاشتند و در کشاکش بحرانهاي 9 روزه گم شد، به شما گفتم تا نگوييد که مي دانست و نگفت يا مي توانست و نکرد." دست آوردهای دولت اصلاحات بسیار است . هرچند توقع از این دولت فراتر از توان آن بود اما هرچه بود با حرکتی لاکپشت وار در جاده اصلاحات به جلو رفتیم و امروز به جایی رسیدیم که اصول گرا ترین افراد جامعه برایه بقای خود مجبورند پای را فراتر از رادیکالهای گذشته بگذارند و خط های قرمز را کم رنگترکنند. روزگاری چماغ حرف اول را میزد اما امروز چماغ به دستان چماغهایشان را برزمین گذاشته اند روی به فعالیت های فرهنگی آورده اند و دریافته اند دیگر نمی توانند جلویه حرکت روبه جلو جامعه را بگیرند و آن را محدود کنند. از صفات پسندیده ما ایرانی ها قدرشناسیت .چه زیباست اکنون که خاتمی دولت را به جانشین خود می سپارد ما وبلاگنویسان ایرانی از ایشان برایه هشت سال تلاش مستمر و خدمت رسانی به این آب خاک تشکر کنیم و از این پرچمدار تحول خواهی در ایران تقدیر کنیم. تو ای عزیر بلاگر کافیست هرآنچه را که می خواهی تنها با تیتر خدا حافظ خاتمی به رشته تحریر در آوری . این حرکت نمادین و بی نظیری خواهد بود برایه سپاس گذاری از رئیس جمهور کشور و به ثمر نشستن این حرکت خواهان یاری شما دوستان وبلاگ نویس است . بیایید باهم و در کنار هم در این روزهای پایانی کار خاتمی از ایشان برایه هشت سال خدمت رسانی در جهت اعتلای نام ایران و ایرانی تشکر کنیم. | وبلاگ نویس | 11:21 PM | | از دوستان بلاگری که از طرح "خداحافظ خاتمی "حمایت کردند متشکرم. امیدوارم بتوانیم آرشیوی خوب از نوشته های دوستان وبلاگ نویس جمع آوری کنیم. دفتر خاطراتی گروهی روی وب که هر زمانی بتوانیم یاد گذشته بکنیم . دوستانی که از طرح حمایت کردند.: محمد معینی- صادق جم- آیدین فرنگی- بهمن کلباسی- | وبلاگ نویس | 1:09 AM | | ابوذر-وبلاگ وقایع اتفاقیه ایسنا خوب به کار برده "گل عزيزاستغنيمت شمريدش صحبت"تا چند روز دیگه خوب متوجه میشیم که چه گلی را داریم از دست می دیم، واقعا رفتنش حسرت به دل میاره ... .خدا چه باید کرد!!! ...خوش آمد گل و ازآن خوشتر نباشد که در دستت بجز ساغر نباشد زمان خوشدلی دریاب و دُر یاب که دایم در صدف گوهر نباشد غنیمت دان و می خور در گلستان که گل تا هفته دیگر نباشد... | وبلاگ نویس | 12:50 AM | | مردي نه از جنس مردم- نفیسه- وبلاگ معبر مي خواهم كمي سياسي شوم و طبق مد روز براي شروع به خاتمي طعنه بزنم خاتمي در حال رفتن است آن مرد مي رود، آن مرد خوش پوش مي رود، آن مرد خندان مي رود اينده بعد از او چه خواهد شد. ميان رييس جمهور فعلي و بعدي تفاوت از زمين تا آسمان است البته فعلا كاري به "منتخب" سوم تير ندارم و در مورد خاتمي مي نويسم بعضي ها مي گويند ناشكري كرديد بلا برسرتان نازل شد. هشت سال با او خنديديم ، عصباني شديم و گريه كرديم. از دستش خنديديم ، عصباني شديم و گريه كرديم. حالا خيلي ها آرزو مي كنند كه كاش آن "مرد" باز هم مي ماند اما نمي ماند. الان از آن موقع هاست كه دوباره از دست خاتمي ناراحت هستم. به خاطر خط قرمزهاي متغيرش به اين دليل كه مي خواهد با آرامش صحنه را ترك كند . بي دليل مي خندد و مي گويد هيچ اتفاقي نيفتاده است عصبانيم به خاطر عدم عمل به وعده هايش در بهمن 81 و ارديبهشت 84 اما با اين همه آنقدر با متانت برخورد مي كند كه دلم نمي ايد بيش از اين سرزنشش كنم خداكند حداقل به آخرين وعده اش براي گفتن ناگفته ها در روزهاي پاياني جامه عمل بپوشاند خدايش نگهدار او | وبلاگ نویس | 12:38 AM | | خداحافظ آقای رييس جمهور... -آیدین فرنگی پیشتر نوشته بودم که اگر صاحب نشريهای بودم يا اگر در تعيين تيتر نشريهای صاحب سهم بودم و اگر فردی خارج از حوزه اصلاحطلبان جانشين محمد خاتمی میشد، روز انتخاب رييس جمهور جديد، عکسی از خاتمی را در کنار اين تيتر چاپ میکردم: «خداحافظ آقای رييس جمهور». انتخاب اين تيتر از اين رو است که باور دارم چنان فردی در غياب حضور مردم خواهان تحولات دموکراتيک است که قادر به اشغال کرسی رياست جمهوری میشود. البته اکنون هيچ نشريهای در دست ندارم و در انتخاب تيتر هيچ نشريهای هم سهيم نيستم. در روزهايی که در ستاد انتخاباتی دکتر معين مشغول همکاری بودم، موفق شدم با کمک دوستم داوود دشتبانی دو ويژهنامه خبری ـ راهبردی برای ستاد تهيه کنم. من صفحهآرايی بلد نيستم و در غياب داوود در ستاد هيچ شخص ديگری توانايی صفحهآرايی نداشت. وجود داوود غنيمت بود. بعد از تکثير ويژهنامه دوم به ذهنم رسيد که برای ويژهنامه سوم به جای قرار دادن عکس معين در صفحه اول، عکسی از خاتمی را در کنار اين تيتر چاپ کنيم: «خداحافظ رفيق». روز بعد در ستاد نه کاغذی برای تکثير بود و نه پودری داخل دستگاه کپی و نه پولی برای تکثير در بيرون. دو روز بعد هم که کاغذ و کارتريج تهيه شد، داوود رفته بود برای امتحانهايش به تهران و من ماندم و حسرت يک عکس و تيتر برای محمد خاتمی عزيز... . در روزهای تبليغات دور اول دلايل مختلفی برای رای به دکتر معين عنوان میشد، يکی از اين دليلها اين بود که اگرچه ممکن است دولت معين هم نتواند کار چندانی پيش ببرد، اما ما خواهيم توانست با انتخاب معين فضای حداقلی موجود را برای کار فرهنگی و اجتماعی حفظ کنيم. دوستم محمدباقر نباتی در برابر اين نوع تبليغ میگفت: «پس اصلاحطلبها دارند تبليغ محافظهکاری میکنند و میخواهند حفظ وضع موجود کرده باشند...». اکنون نيز دوستان که از تبليغ محافظهکاری خلاص شدهاند، در مورد هاشمی میگويند: «رای به هاشمی يعنی بازگشت به ۸ سال قبل، اما رای به احمدینژاد يعنی بازگشت به دهه ۶۰». پس به تعبير دوستان ما در انتخاب هاشمی رجعت به ۸ سال قبل را در برابر رجعت به ۲۵ سال قبل ترجيح میدهيم و در هر حال اين يعنی ترجيح گونهای از ارتجاع. وقتی دستهای از دوستان محافظهکاری را پيشنهاد میکنند و بعد ارتجاع را، من هم ايرادی نمیبينم که متحجر بشوم و بنويسم: «رييس جمهور هميشگی من: محمد خاتمي» ... | وبلاگ نویس | 12:02 AM | | |
|